اندکی صبر سحر نزدیک است نامه چارلی چاپلین به دخترش - ►▌ رنگارنگ ▌ ◄
سفارش تبلیغ
صبا
































►▌ رنگارنگ ▌ ◄


ژرالدین دخترم ، اینجا شب است. یک شب نوئل . در قلعه کوچک من ،همه ی سپاهیان بی سلاح خفته اند . نُه برادر و خواهر تو و حتی مادرت. به زحمت توانستم بی آنکه این پرندگان خفته را بیدار کنم، خودم را به اتاق کوچک نیمه روشن ، به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم. من از تو بس دورم ؛ خیلی دور...اما چشمانم کور باد اگر یک لحظه تصویر تو را از چشمان من دور کنند. تصویر تو آنجا روی میز هست. تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست. اما تو کجایی ؟ آنجا در پاریس افسونگر برروی آن صحنه پرشکوه تئاتر " شانزه لیزه " می رقصی. شنیده ام نقش تو در این نمایش نقش آن شاه دخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص . ستاره باش و بدرخش؛ اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند ، تو را فرصت هشیاری داد ، در گوشه ای بنشین و نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرادار .

من پدر تو هستم . ژرالدین ؛ من چارلی چاپلین هستم . وقتی بچه بودی ، شبهای دراز بر بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم . خواب که به چشمان پیرم می آمد ، طعنه اش میزدم و می گفتمش برو. من در رویای دخترم خفته ام . رویا می دیدم ژرالدین ، رویا...رویای فردای تو ، رویای امروز تو، دختری می دیدم به روی صحنه. فرشته ای میدیدم به روی آسمان که می رقصد و میشنیدم تماشاگران را که می گفتند : دختره را می بینی ؟ این دختر همان دلقک پیره . اسمش یادته ؟ چارلی . آره ، من چارلی هستم . من دلقک پیری بیش نیستم . تو مرا نمی شناسی ژرالدین . در آن شبهای دور بس قصه ها با تو گفتم ، اما قصه خود را هرگز نگفتم . این داستان شنیدنی است: داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع می کرد . این داستان من است . من طعم گرسنگی را چشیده ام . من درد بی خانمانی را کشیده ام و از اینها بیشتر ، من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند ، اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن رامی خشکاند ، احساس کرده ام . با این همه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند ، نباید حرف زد . داستان من به کار تو نمی آید . از تو حرف بزنیم . به دنبال نام تو نام من است : چاپلین . با همین نام چهل سال مردم را خندانده ام و بیش از آنچه آنان خندیدند ، خود گریسته ام . ژرالدین ، در دنیایی که تو زندگی می کنی ، تنها رقص و موسیقی نیست . نیمه شب هنگامی که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون می آیی ، آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسره فراموش کن . اما حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل میرساند بپرس . حال زنش راهم بپرس و اگر زنش حامله بود و پولی برای خرید لباس بچه اش نداشت، چک بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار . گاه به گاه با اتوبوس یا مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن و دست کم روزی یک بار با خود بگو من یکی از آنان هستم . آری تو یکی از آنها هستی دخترم ، و نه بیشتر.

هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز را به انسان بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند . در خانواده چارلی هرگز کسی آن قدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران و یا یک گدای کنار رود سن ناسزایی بدهد.

امید من این است که هرگز فقیر زندگی نکنی . همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم . هر مبلغی خواستی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو " دومین سکه مال من نیست . این باید مال یک مرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد . " این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان روی زمین استوار بیشتر از بندبازان برروی ریسمان نااستوار ، سقوط می کنند.

دل به زر و زیور نبند . زیرا بزرگترین الماس جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه میدرخشد . اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یک دل باش . به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد.

ژرالدین ؛ کار تو بس دشوار است . این را می دانم که به روی صحنه جز تکه ای حریر نازک بدن تو را نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان برروی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت. اما هیچ چیز در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند . برهنگی بیماری عصر ماست و من پیرمردم و شاید حرف های خنده دار می زنم.

به هرحال امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعه جزیره لختی ها می شود . می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانی با یکدیگر دارند . با من یا اندیشه های من جنگ کن دخترم . من از کودکان مطیع خوشم نمی آید.

چارلی دیگر پیر شده است، ژرالدین . دیر یا زود به جای آن جامه های رقص شاید لباس عزا بپوشی و بر سر مزار من بیایی . حاضر به زحمت تو نیستم . تنها گاه گاهی چهره خود را در آیینه ای نگاه کن . آنجا مرا خواهی دید . خون من در رگهای توست و امیدوارم حتی آن زمان که خون در رگهای من می خشکد ، چارلی را ، پدرت را فراموش نکنی . من فرشته نبودم اما تا آنجا که توان داشتم تلاش کردم تا آدمی باشم . تو نیز تلاش بکن . رویت را می بوسم.


نوشته شده در پنج شنبه 86/3/24ساعت 4:53 صبح توسط Mahdi Rahbarzare یادگاری ( ) |


Design By : Pichak